بریز رفیق!

28 02 2009

بریز رفیق، گیلاس را پر کن.
دیرزمانی است که مهمان این میکده هستم،
روحم را به عرق تند و سوزان بخشیده ام، شاید که قدری تسلی یابم، شاید…

 بریز رفیق، گیلاس را پر کن.
امشب را بگذار تا صبح دم بنوشیم،
هستی ام فدایت رفیق! پر کن، پر کن تا بگویم زدل فرسوده ام… 


 بریز رفیق، گیلاس را پر کن.
بیا بنوشیم به یاد مردان و زنانی که نیستند،
مردان و زنانی که من و تو میوه عشقشان هستیم.
مردان و زنانی که برای راست گرداندن من و تو، خود شکستند.
می دانی رفیق؟! آنان تک تک ذرات تنشان را فدای قامت نالایق و کثیف من و تو کردند،
وای بر من و تو! من و توی ناسپاس و قدر ناشناس!
بازوان پولادی پدر، همچون موم نرم و شکسته شد،
پوست لطیف مادر، همچون کویر تشنه، چروکیده شد،
ولی من و تو چه کردیم…! وای بر ما رفیق!
یادتان جاوید، ای پدر و مادر… 

بریز رفیق، گیلاس را پر کن.
پر کن تا زخم خنجرت را بر پشتم حس نکنم… تو نیز همچنین…
همدیگر را به یک قیمت به هم فروختیم، و چه ارزان! به قیمت زن.
حال باز به هم رسیدیم، هر دو خسته و بی فروغ.
حال فهمیدیم، که بیش از این ارزش داریم.
هستی ام فدایت رفیق! 


 بریز رفیق، گیلاس را پر کن.
از کلیسا و مسجد و کنیسه بریده ام،
خدای من در آنجا یافت نمی شود!
خدای من اینجاست، درون گیلاس…
خود قضاوت کن رفیق!
خدای من بهتر است، یا خدای مردمان؟!
خدای من نه سخن می گوید، نه پیامبر می فرستد،
فقط کافیست او را بچشی، آنگاه تا مرز استخوان احساسش می کنی…
خدای من در غم و شادی ترکم نمی گوید،
فقط کافیست از او بخواهی…
خدای من هرگز مرا به دوزخ نمی فرستد،
فقط کافیست او را بخوانی، تا از دوزخ دنیوی، به بهشت معنوی پرواز کنی…
آری رفیق!
خدای من اینگونه است…

 بریز رفیق، گیلاس را پر کن.
امشب را هرگز به فراموشخانه مسپار،
وقت رفتن است، رفتن نزد پروردگار مردمان!
بریز رفیق… بریز…


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: